به تو دروغ نمیگویم!
به من دروغ نگو
من بی وضو نماز خواندهام
بی آنكه دختری را عقد كنم
بوسیدهام
با زنان زیادی همبستر نشدهام
به خیال زنان زیادی خوابیدهام
تو را به اندازهی تمام دخترانی كه میشناسم دوست دارم
تو را به اندازهی تمام زنانی كه در حسرت بوسیدنشان هستم دوست دارم
تو را به اندازهی تمام آرزوهای برآورده نشدهام دوست دارم
به تو دروغ نمیگویم!
به من دروغ نگو
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
سلام گرگ بی طمع نیست،
ای گرگ! سلام کن، باکی نیست
من از سلام روباه می ترسم
by : Jaber Gahrib
دو تا بود ، دو تا نبود،
غیر از دو تا ، تایی نبود
یکی از راه رسید،
یکی از راه برفت
این یکی تنها ماند،
آن یکی با یار برفت
این یکی بود،
یکی نبود
غیر از یکی، یکی نبود
قصه یک به سر رسید
یکی به یک هم نرسید
J-Gharib
قبول دارم که کنکور امسال خیلی سخت بود . من مراقب جلسه بودم و میدیدم که همه هنگ کردن.ولی باز هم امید داشته باشید...
پارسال من هم به نظر خودم خراب کرده بودم. ولی این نسبی بود. بگذریم. امیدوارم همه تون ارشد ببینم.
دم بچه های دانشکده فنی مهندسی دانشگاه اراک گرم
|
کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام,
گل بگو گل بشنو,
هر کسی می خواهد وارد خانه پر مهر و صفا مان گردد , شرط وارد گشتنش شستشوی دلهاست.
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست.
بر درش برگ گلی می کوبم و به یادش با قلم سبز بهار می نویسم:
ای دوست ! خانه دوستی ما اینجاست. تا که سهراب نپرسد دیگر " خانه دوست کجاست"
دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطرهات طلاست
یك كم از طلای خود حراج میكنی؟
عاشقم
با من ازدواج میكنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرك میشوی و تكهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشهای كنار جعبهاش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمالهای كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانههای اشك كاشت.
برای اینکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بیپایان،
تساویهای جبری را نشان می داد.
با خطی ناخوانا بر روی تختهای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود،
تساوی را چنین بنوشت:
«یک با یک برابر است...»
از میانِ جمع شاگردان یکی بر خاست،
همشه یک نفر باید بپاخیزد؛
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند.
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود...
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود،
آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه صورت نقرهگون، چون قرص مه میداشت بالا بود؟
و آن سیهچرده که مینالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو میشد.
حال میپرسم:
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چه کس دیوار چینها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس که پشتش زیر بار فقر خم می گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم نالهآسا گفت:
بچهها در جزوههای خویش بنویسید:
«یک با یک برابر نیست...»
(خسرو گلسرخی)
|
بگو كجاست؟ |
|
اي مرغ آفتاب! زنداني ديار شب جاودانيم يك روز، از دريچه زندان من بتاب *** مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت بي وحشت از تبر در دامن نسيم سحر غنچه واكنم با دست هاي بر شده تا آسمان پاك خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم *** اي مرغ آفتاب! از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد دست نسيم با تن من آشنا نشد گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار *** اي مرغ آفتاب! با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد، آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد، گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟ با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم. من بي قرار و تشنه ي پروازم تا خود كجا رسم به هر آوازم... *** اما بگو كجاست؟ آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود يك دم به كام دل اشكي توان فشاند شعري توان سرود؟ |
حرفهای قبل و بعد از ازدواج !
پیش از ازدواج......
پسر: آره. خیلی انتظار برام سخت بود.
دختر: می خوای ترکت کنم؟
پسر: نه ! حتی فکرشم نکن.
دختر: دوستم داری؟
پسر: البته ! خیلی زیاد !
دختر: تاحالا به من خیانت کردی؟
پسر: نه ! این که اصلاً سوال کردن نداره؟
دختر: منو می بوسی؟
پسر: هر فرصتی که گیر بیارم !
دختر: کتکم میزنی؟
پسر: دیوونه ای؟ من از اون جور آدما نیستم !
دختر: می تونم بهت اعتماد کنم؟
پسر: بله !
دختر: عزیزم !
بعد از ازدواج......
کافیه عبارات را از پایین به بالا بخونید !
و بر حسینی می گریند که آزاد زیست
حسین بیش از آب تشنه لبیک بود
افسوس که به جای افکارش
زخم های تنش را نشانمان دادند
و بزرگ ترین درد او را بی آبی معرفی کردند
اين سماور جوش است
پس چرا مي گفتي
ديگر آن خاموش است؟
باز لبخند بزن
قوري قلبت را زودتر بند بزن
توي آن
مهرباني دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چاي تو دم بکشد
شعله اش را کم کن
دستهايت: سيني نقره نور
اشکهايم: استکانهاي بلور
کاش، استکانهاي مرا
توي سيني خودت مي چيدي
کاشکي اشک مرا مي ديدي
خنده هايت قند است
چاي هم آماده است
« چاي با طعم خدا »
بوي آن پيچيده
از دلت تا همه جا
پاشو مهمان عزيز!
توي فنجان دلم
چايي داغ بريز
كودكان توأمان آغوش خويش
سخنها مي توان گفت
غم نان اگر بگذارد
* * *
نغمه در نغمه در افكنده
اي مسيح مادر اي خورشيد
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد
* * *
از رنگين كمان بهاري تو
كه سراپرده در اين باغ خزان رسيده برافراشته است
نقشها مي توانم زد
غم نان اگر بگذارد
* * *
چشمه ساري در دل و آبشاري در كف
آفتابي در نگاه و فرشته اي در پيراهن
از انساني كه تويي
قصه ها توانم كرد
غم نان اگر بگذارد
* * *
شما كه به وجود آوردهايد ساليان را
قرون را
و مرداني زدهايد كه نوشتهاند بر چوبه دار
يادگارها
و تاريخ بزرگ آينده را با اميد
در بطن كوچك خود پروريدهايد
و به ما آموختهايد تحمل و قدرت را در شكنجهها
و در تعصبها
چنين زناني حتي زيبايي خود را وامدار مردان هستند:
شما كه زيباييد تا مردان
زيبايي را بستايند
و هر مرد كه به راهي ميشتابد
جادويي نوشخندي از شماست
و هر مرد در آزادگي خويش
به زنجير زرين عشقيست پاي بست
اگرچه زنان روح زندگي خوانده ميشوند، ولي نقش آفرينان واقعي مردان هستند:
شما كه روح زندگي هستيد
و زندگي بي شما اجاقيست خاموش:
شما كه نغمه آغوش روحتان
در گوش جان مرد فرحزاست
شما كه در سفر پرهراس زندگي، مردان را در آغوش خويش آرامش بخشيدهايد
و شما را پرستيده است هر مرد خودپرست،
عشقتان را به ما دهيد.
شما كه عشقتان زندگيست!
و خشمتان را به دشمنان ما
شما كه خشمتان مرگ است!
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد
و صدای اش هم چون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند
اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم.
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوش بخت من است
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو
و صمیمیت تن هامان ، در طراری
و درخشیدن عریانی مان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره یی آوازیست
که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خون سرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد؟
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سی مرغان ، ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گم نام
و بقا را در یک لحظه ی نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شب ها ساخته اند
به چمن زار بیا
به چمن زار بزرگ
و صدای ام کن
از پشت نفس های گل ابریشم
هم چنان آهو که جفت اش را
پرده ها از بغض پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند ...
رنج جان کاهی است گنج بودن و مجهول ماندن!
گنج بودن و در ویرانه ها فراموش ماندن!
رنج بزرگی است علم بودن و عالم نداشتن!
علم بودن و عالم نیافتن!
زیبا بودن ونادیده ماندن.
فریاد بودن وناشنیده ماندن
نور بودن وروشن نکردن
آتش بودن و گرم نساختن
عشق بودن و دلی نیافتن
روح بودن و کالبدی نبودن
چشمه بودن و تشنه ای ندیدن
پیام بودن و پیامبر بودن و کسی نداشتن
مثنوی بودن و خواننده ای ندیدن
چنگ بودن و پنجه نوازنده ای نبودن...
چه بگویم خدا بودن انسان نداشتن!
وقتی که هیچ نداری
وقتی که دستهایت
ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری
حتی بی هیچ حسرتی
دیگر چه بیم آن که تو را آفتاب و ماه ننوازند؟
وقتی میعادی نباشد رفتن چرا؟
هنر می خواهد انسان را از آنچه طبیعت ندارد بر خوردار سازد اما صنعت می کوشد تا او را از آن چه طبیعت دارد بر خوردار تر کند.
فرد و جامعه دائما در حال ساختن و پرداختن یکدیگرند.
به قیمت خیانت به دیگران نمی توان به خود خدمت کرد.
حقیقت را باید آن چنان که هست شناخت نه آن چنان که می پسندند.
تجمل پرستی نیاز روح های سطحی و فقیر است
استعمار وقتی می تواند به زندگی اش ادامه دهد و رشد کند که مردم بومی عمله تولیدش شوند و مصرف کننده کالایش
اساطیر بازتاب خواست هایی است که انسان به آن ها نیاز داشته ولی در زندگی روز مره بر آورده نمی شده است.
دوستان حسود همیشه آلت دست دشمنان پنهان کار می شوند.
هر چه رنج ها از بین بروند رنج های دیگر زاییده می شوند.
افسانه دروغ است ولی دروغی که در آن راستی بیش تری وجود دارد.
عمر حقیقی و زندگی راستین هر کس لحظه هایی است که در اختیار تام اوست.
کسی را که مورد انتقاد قرار می دهی او را با خودت نه با یک موجود ذهنی و فرضی بلکه با خودت بسنج!
خیلی ها هنوز چوب فوت نکردنشان را می خورند.
دل های معنوی گرا برای زندگی مادی مردم می توانند خوب مبارزه کنند.
دریغ که ما همواره باید سرمایه ها و نعمت های ارجمند خویش را هنگامی بشناسیم که بر باد رفته اند.
نعمتی خوب تر از دشمن بد نیست.
نداشتن قهرمان برای هر زمان انسان ها را متلاشی می کند.
من آن چه را حق می دانم بر تو تحمیل نمی کنم. من خود را نمونه می سازم تا بتوانی سر مشق بگیری.
به میزانی که تکامل فکری پیدا کنیم مرزهای دنیایی که در آن زیست می کنیم وسیع تر می شود.
تمدن عبارت است از زمینه مساعدی که در آن هر استعدادی مجال شکفتن و رشد آزادانه را داشته مباشد.
ملت مجموعه افراد انسانی است که یک درد مشترک را احساس می کند.
پیکر تراش شعری مجسم می تراشد بر سنگ.
نابینایان تصادف نمی کنند درست مثل بینایان. کور بینانند که همیشه فاجعه به بار می آورند.
ناقد ٬ هنرمندی است که نمی تواند بیافریند
هیچ فاجعه ای از نیمه روشن فکری بد تر نیست.
آدم یک مهاجر ابدی در خویش است .اگر ایستاد دیگر نیست.
آدمی بوی مرگ را که می شنود صمیمی می شود.
جامعه ای که در ظرف مکانی خویش بماند. می بندد و راکد می شود و در نتیجه از ارتقا و تحول و توسعه محروم است.
در پس هر مدنیتی مهاجرتی پنهان است.
اختلاف زاویه دید و جهت بینش نه تنها در افراد هست بلکه در ملت ها و نژادها نیز وجود دارد.
نوع مطالعه است که سطح بینش را تغییر می دهد نه حجم مطالعه.
آن جا که آزادی افکار نیست و اندیشه ها با هم تصادم ندارد٬ فکر می میرد.
ما عادت کرده ایم یک کتاب را پنج مرتبه بخوانیم ولی بهتر است پنج کتاب را هر کدام یک بار بخوانیم
دنیای امروز تمام زندگی اش را وقف کرده تا ابزار زندگی بسازد و این حماقت فلسفه بشر امروز است.
بزرگ ترین معلم یک ملت برای به دست آوردن استقلال و شخصیت ملی خودش دشمنی است که استقلال و شخصیت ملی اش را از او گرفته .
زندگی انسان بر اساس اصالت سه پایه واقعیت٬ زیبایی و خیر قرار دارد.
فدا کردن منافع دیگران به خاطر منافع خود شر مطلق است.
جدا کردن هنر از ارزش یعنی مبتذل کردن آن.
قهرمانان اساطیر کسانی هستند که می باید باشند اما تاریخ نگذاشت که باشند.
همه انسانهای بزرگ ایده الیست هستند.
اگر نمی توانی به مردم خدمت کنی برو تا خیانتی نکنی.
علت بدبختی بشر نه استبداد است نه استثمار است و نه استعمار بلکه تنها و تنها علت بد بختی بشر استحمار است و باز استحمار.
هر کسی آن طور که هست کار نمی کند بلکه آن طور که از او می خواهند کار می کند.
تنها سرمایه ای که انسان دارد آینده آزاد اوست.
استعمار غربی به اسیکیموها هم یخچال فروخته است.
امروز دست ها را از سرها بر داشته اند و در جیب ها فر برده اند.
واقعیت خارجی را کسی می تواند بفهمد که کار کند.
کسی که کار نمی کند روابطش ذهنی است.
تکیه روی گذشته غیر از بازگشت به گذشته است.
کسی که اضطراب زندگی ندارد دچار اضطراب وجودی می شود.
کسی که عوام پسندانه حرف می زند عوام فریب است.
آدم باید در تلاطم ساخته شود.
می خواهی بدانی که او چگونه فکر می کند؟ اول ببین از کجا می خورد.
شرم از خویش عالی ترین اوج خود آگاهی است.
در زندگی هیچ دشمنی کینه توز مسلحی از یک مرید متعصب و سینه چاک اما بی عقل برای مراد خطرناک تر و مزاحم تر نیست.
همه بدبختی ما ناشی از این است که نسل کهنه ما به تحجر مبتلاست و نسل جدید به هیچ و پوچ.
وقتی چیزی به درد کسی نخورد دیگر بحث از این که آن چیز چیست بی مورد است.
هرگز از ظلم ننالیده ام از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام اما این کلمه شوم مصلحت دلم را سخت به درد آورده بود.
خود را به بهشت رساندن در حالی که دیگران را در جهم زندگی و زمین رها می کنیم٬ نوعی گریز ریاکارانه و رندانه است که از طرز فکر تاجرانه سر می زند.
رسالت روشن فکران اصیل امروز جهان جز این نیست که تمدن اروپا را در هند بر پاکنند و تصوف هند را در کالبد مادی اروپا
فقر هیچ وقت عامل اصلاح نمی شود مگر این که امکان خواستن در انسان پای گیرد.
بکوشیم در کنار هم حرکت کنیم تا انسان نو٬ اندیشه نو و یک نژاد نو در شرق بسازیم.
این دروغ خطرناکی است که برای صنعتی شدن حتما باید سرمایه دار باشیم. سرمایه دار شدن خطرناک است!
من ارزش کسانی را که عالم نیستند بیش از افرادی می دانم که مغز خود را با معلومات انباشته و آلوده کرده اند
عقده عقب ماندگی ناچار افراط ایجاد می کند . افراط در جلو افتادگی و پیشرفت نمایی.
برای سخن گفتن تنها دانستن کافی نیست توانستن نیزمی خواهد. چه بسیارند کسانی که می دانند چه بگویند اما هیچ نگفته اند٬ از آنکه نمی دانسته اند که چگونه باید گفت؟
آدمی که فقط در مصرف متمدن می شود وحشی از او مترقی تر است.
بر خلاف کسانی که مصلحت اندیشند و می گویند هنوز زود است من می گویم که همیشه دیر است.
یک جا یک حرف حقیقت است وهمان حرف جای دیگر باطل است.
بزرگ ترین ارزش های انسانی که انسان با آن شروع می شود امکان نفی است٬ امکان عصیان است که بتواند بگوید نه.
آگاه بودن نسبت به اسارت ٬خودش عاملی برای نجات است.
وجود فقر حرکت ایجاد نمی کند. بلکه احساس فقر است که حرکت را به وجود می آورد.
در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی راباور نکنید.
نباید به کوتاه ترین راه اندیشید بلکه باید به درست ترین راه اندیشید.
هر مذهب بزرگی هر تمدن و فرهنگ بزرگی زاییده هجرت است.
ارزش علمی هر عالمی تنها به میزان اطلاعاتش بستگی ندارد بلکه بیش تر به سوالات و به خصوص نوع سوالاتی است که برایش مطرح است.
شعر ناله انسان است در حسرت آنجا که وطن حقیقی اوست.
روشن فکر ها همیشه کوشیده اند تا دیدنی ها را برای توده درست و دقیق وصف کنند . این کار همیشه عقیم است . باید به توده دیدن داد. خودش همه چیز را درست و دقیق خواهد دید.
آنها که عشق را در زندگی خلق جانشین نان می کنند فریب کارانند که نام فریبشان را زهد گذاشته اند.
اگر نمی خواهی به دست هیچ دیکتاتوری گرفتار شوی فقط یک کار بکن٬ بخوان و بخوان و بخوان.
زندگی چیست؟ نان٬ آزادی٬ فرهنگ ٬ ایمان و دوست داشتن!
بی رنجی مرگ است و شادی مدام جهل.
رنج نیرویی است که آدمی را از پوسیدن در مرداب آرامش و رفاه و بی خبری مانع می شود.
اگر پیاده هم که شده است سفر کن. در ماندن می پوسی.
مردن اگر خوب انجام شود٬ دیگران کار را تمام خواهند کرد و شاید بهتر.
مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست ؟ تا می توانی خر باش تا خوش باشی!!
امروز گرسنگی فکر از گرسنگی نان فاجعه آمیز تر است.
آن هایی که می دانند چگونه باید مرد می دانسته اند که چگونه باید زیست.
برای حفظ محتوا قالب را میتوان شکست و دگرگون کرد.
بزرگ ترین آموزش دهنده و هدایت کننده انسان- انسانی که صبر دارد و جهاد می فهمد- یکی رنج است و
یکی دشمن.
هر فکر به میزانی که دشمن را به رنج گرفتار می کند و زیان می رساند سخن روز است.
همیشه مصلحت روپوش دروغین زیبایی بوده است تا دشمنان حقیقت ٬ حقیقت را در درونش مدفون کنند.
روشن فکر مترقی و آگاهی که می داند و عمل نمی کند با منحط جاهل خواب آلودی که نمی داند که عمل کند مساوی است.
هیچ امتی به خاطر مصلحتی٬ حقیقتی را آگاهانه نکشته است.
صادقانه ترین سخنان سخنی است که هیچ مصلحتی گفتن آن را ایجاب نمی کند.
آن که در زیر سنگین ترین بارها خفته است و دارد خفه می شود فقط به نفس٬ آزاد شدن و بر خاستن از زیر این آوار خفقان و فشار می اندیشد نه به چگونه آزاد شدن٬ چگونه بر خاستن!
واقعیت های اجتماعی چنان اند که اگر در به رویشان نگشاییم از پنجره بیرون می پرند.
وقتی بینش و سطح فکر جامعه مبتذل است مذهبی و غیر مذهبی٬ روشن فکر و مرتجع٬ عالم و جاهلش فرقی نمی کند.
ظلم تکه آهنی است که در زیر چکش ستمگر و سندان ستم پذیر شکل می گیرد.
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت.
مصلحت این تازیانه شومی که همیشه بر گرده حقیقت می نواخته اند!
خود خواهی چه سخت و بی رحم است به خصوص اگر با مصلحت مسلح باشد و خود را باعقیده بتواند توجیه کند.
در فهمیدن و احساس کردن راه باز گشت وجود ندارد. می توان فراتر رفت٬ اما نمی توان فرود آمد.
علم به ما قدرت می بخشد و احساس٬ زندگی.
بعضی از ما می بینیم که به وضعی می رسیم که سال های آینده مان را برای مصرف های سابقمان داریم پیش فروش می کنیم.
رفاه و خوشبختی بر خلاف آن چه نیمه روشنفکران می پندارند در سطح و نوع مصرف نیست در سطح و نوع احساس است.
آدمی می تواند خود را بکشد اما نمی تواند تصمیم بگیرد که فقط به همان اندازه که مصلحت است بفهمد.
در اوج آگاهی آدمی خود را زندانی چهار چیز زندگی می یابد: طبیعت٬ تاریخ٬ جامعه و خویش.
خداوند نعمت بزرگی که به آدم ها داده است این است که از شنیدن سکوت عاجزند.
آدم ها غالبا پیش از مرگشان می میرند و کم اند آنها که هر دو مرگشان یکی است.
انسان فاقد معنی فاقد مسئولیت هم هست
بشر یک ( بودن) است در صورتی که انسان یک ( شدن) است
تنها فضیلتی که انسان بر همه موجودات دارد اراده اوست
چهار عامل انسان را می سازد: اراده ٬ آگاهی ٬ ایده ال آفرینی ٬ آفرینندگی
شگفت ترین احساس های آسمانی است که انسان با زبان زمینی سخن می گوید. حق هم همین است
همه ارزش ها زاییده آگاهی است
بزرگی و کوچکی عمل ارزش ندارد. جهت عمل است که ارزش دارد.
بزرگ ترین عامل تنهایی خود آگاهی است
صبر یعنی مقاومت و تحمل مثبت سختی ها و خطر ها در راه ایمان و مبارزه و انسان ماندن٬ نه بردباری چهار پایانه ی زبون وذلیل.
به نظر من بالاتر از کلمه اخلاص در فرهنگ بشری کلمه دیگری برای کمال انسانی وجود ندارد.
باطل می تواند فتح کند٬ تسخیر کند ٬ بکشد ٬ اما نمی تواند پیروز شود.
تنها فیزیک دان است که حق دارد از متافیزیک سخن بگوید.
من اکنون در کار ساختمان مذهب خویشم. این مذهب بر سه اصل استوار است:
حقیقت ٬ زیبایی و خوبی.
ضعف و یاس؟ هرگز! این دو فرزند نامشروع زوجی است که در آن پدر کفر است و مادر خودخواهی.
هر انسانی به میزانی ارزش دارد که من های پلیدش رادر خویش فرو بکشد و من های بزرگش را بپروراند.
هجرت تنها عامل تکوین یک تمدن در طول تاریخ بوده است
مهاجرت یعنی انسان بودن رابه یک انسان دائما در حال حرکت تبدیل کردن از درون و بیرون.
انسان مسلمان باید دائما در حال هجرت باشد.
سعادت عبارت از خوش بودن است و حال آن که کمال به معنای خوب شدن است
اگر اخلاق و سیاست با مذهب پیوند بیابد٬ نیرومند تر و متعالی تر و گستر ده تر می شود.
از متن حقیقت گرایی سالم و پاک٬ راهی پنهانی و راه هایی پنهانی هست که به ایده الیسم می پیوندد . رسالت انسان امروز یافتن این راه است
ایده ال تازیانه ای است که همواره روح ها را که در رکود می پوسند و می مانند و خاک دل بر نمی کنند میراند و به آسمان پرواز می دهد
تکامل تاریخ به سوی بیدار شدن خدا در انسان است.
انسان امانت دار خدا٬ خویشاوند او در روی زمین و دارای دو بعد است یکی پستی حما مسنون یا گل متعفن و دیگری جهش به سوی خدا
مسلمان در حرکتی که به سوی امام دارد به چهره ایده ال خودش نزدیک می شود
انسان در مسیر تکاملی خودش دارای خصوصیاتی می شود که خداوند آن خصوصیات است.
رسالت انسان خدایی کردن یک موجود خاکی در طبیعت است.
انسان همیشه منتظر است.
عالی ترین نشان کمال یک روح میزان احساس خفقانی است که از زیستن می کند.
انسان به طرف جاودانگی دارد می رود. این یکی از بزرگترین استعدادهای انسان است.
بزرگ ترین درد انسان انتظار دائمی اش است
آن که باید بیاید یک ابر مرد است.
روح های بزرگ تر به دور تر از دنیا می اندیشند. آخرتی ترند. بنابر این منتظرتر.
آن که معترض نیست منتظر نیست. و منتظر معترض است.
توحید به انسان حکمت می بخشد و میزان٬ والسلام.
من اسلام را یافتته ام. نه اسلام فرهنگ را که عالم می سازد که اسلام ایدئولوژی را که مجاهد می پرورد. نه در مدرسه علما و نه در سنت عوام که در ربذه ابوذر.
هیچ نیرویی در دنیا به اندازه اسلام قربانی استعمار نشده.
یک جامعه منحط اگر دین مترقی داشته باشد و آگاه نباشد مترقی نمی شود٬ بلکه دین مترقی را در سطح منحط
خودش پایین می آورد.
در انزوا فیلسوف٬ شاعر٬ پارسا٬ عابد٬ می توان ساخت اما مسلمان نمی توان ساخت.
اگر عرفان وجود نداشته باشد و انسان دغدغه نداشته باشد اساسا انسان نیست.
آدم هایی که هیچ وقت احتیاج به تنهایی ندارند معمولا آدمهای کم مایه ای هستند.
نبوت در تاریخ با رسالت محمد ختم می شود و رسالت محمد با نفی سود خواری و اعلام جنگ خدا با سودخواران!
نشان جامعه ای که ایمان اسلامی دارد نرمش با خودی و خشونت با دشمن است.
قرآن کتابی است که با نام خدا آغاز می شود و با نام مردم پایان می یابد.
هر کس آن چنان می میرد که زندگی می کند.
اگر جامعه بر اساس عدل نیست جامعه بیمار گونه٬ ضد شیعی و ضد مذهبی است.
آن ها که رفتند کاری حسینی کردند وآن ها که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند!
بزرگ ترین منکرها همین است که ما دایره امر به معروف و نهی از منکر را در چهارچوب مسائل فرعی و فردی محصور کنیم و به پدیده های ثابت منحصر!
مسلمان واقعی هرگز مفت به صلیب کشیده نمی شود.
مبارزه برای نان و آسایش مردم معلول نان پرستی و آسایش پرستی نیست٬ معلول ایمان است.
مرگ سیاه٬ سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا زنده بمانند.
بهشت! بهشت! آن جا که می توان آن چنان که باید بود....آن جا که می توان آن چنان که شاید زیست!
من هرگز تعطیل نبوده ام. معذرت می خواهم از این خود خواهی به خصوص از این کلمه که من هرگز تعطیل نبوده ام می دانم تو را آزار خواهد داد به یاد تعطیلی های خودت می افتی ! غصه مخور!
رقت بار ترین منظره ای که مرگ را نیز می گریاند التماس یک گرگ است! ناله عاجزانه یک شیر است! گریستن یک مرد است!
مگر غرور ها را برای آن می پروریم تا بر سر راه مسافری که چشم به راه آمدنش هستیم قربانی کنیم؟
آدمیزاد هر چه انسان تر می شود چشم به راه تر می شود این یک حقیقت زیبایی است که همواره می درخشد
برای انسان چه دردی کشنده تر از بی خبری است
برای دیدن برخی رنگ ها و فهمیدن بعضی حرف ها از نگریستن و اندیشیدن کاری ساخته نیست باید از اینجا که نشسته ایم بر خیزیم ٬ قرار گاهمان را در جهان عوض کنیم.
منتظر نمان که پرنده ای بیاید و پروازت دهد. در پرنده شدن خویش بکوش.
ایستادن ! چه مصدری عالی تر و آقاتر از این درزبان بشر هست؟
چه شگفت انگیز است روح آدمی که از ابتذال روز مرگی فراتر می رود و در اوج می پرد!
چه دشوار است یافتن آخرین عدد!
برخی خود میهن خویش اند و برخی خود وطن که هرگاه سرزمین و مردم خود را ترک می کنند مردم غریب می شوند و میهن غربت می گردد.
زندگی کوچک تر از آن بود که مرا برنجاند و زشت تر از آنکه دلم بر آن بلرزد.
چه قدر در همین دنیا بهشت ها و بهشتی ها نهفته است اما نگاه ها و دل ها همه دوزخی است همه برزخی است و نمی بینند ونمی شنوند.
سبز شدن درختان نیست که بهار را به وجود می آورد بلکه بهار طبیعت است که درختان را سبز می کند
تنها دو جا است که فرد خودش است : بستر مرگ و سلول زندان.
حرف های اصیل حرف هایی نیستند که برای شنیدن زده می شوند٬ حرف هایی هستند که برای زدن زده می شوند. نوشته های اصیل نوشته هایی نیستند که برای خواندن نوشته می شوند٬ نوشته هایی هستند که برای نوشتن نوشته می شوند.
ضعفی که در نالیدن احساس می کرده ام و حقارتی که در نوازش شدن می دیده ام همیشه مرا وادار به سکوت کرده است و حتی تظاهر به بی نیازی و بی دردی و قدرت!
رنج بزرگ انسان همیشه از تنهایی است.
فلسفه در نهایت آگاهی به تنهایی می رسد اما خود آگاهی عرفانی جدایی را مطرح می کند.
حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
مردن بهتر است از زندگی کردن با شرکای بد رنگ زندگی.
شیر روزها پیش چشم آدم ها و حیوان ها و پیش چشم نگهبانش هرگز نمی نالد.
چه شور انگیز و خوب است سفر ! گریز! پرواز! چه خوب است نبودن!
با همه چیز در آمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش
چه جهل زشتی است در این شب قدر بودن و در زیر این باران ماندن و قطره ای از آن بر پوست تن و پیشانی و لب و چشم خویش حس نکردن٬ خشک و غبار آلود زیستن و مردن!
باید خود را آن چنان پاک گرم و روشن ساخت که حقیقت به سراغت آید٬ تو را صید کند و همچون پاره ابری معلق در سینه فضا خورشید این کویر تو را در خود بمکد!
از من بودن خویش به در آی مردم شو٬ ذره ای شو٬ در آمیز با ذره ها٬ قطره ای گم در دریا!
به رود پیوند تا جاودان شوی٬ تا جریان یابی٬ تا به دریا رسی!
حماسه ام این که کاری گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم.
ملت من ! من برای تو کاری نکردم اما می دانی که با دشمن نساختم.
چه قدر ندانستن ها و نفهمیدن هاست که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است!
تو هر چه می خواهی باشی باش اما آدم باش!
چه قدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است!
نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن!
چه خوش بختی بزرگی است بدبختی های کوچک!
دنیا به اندازه ای که مرا برای همیشه پر کند ندارد. از درد ناله کردن غیر از از درد گفتن است
سقوط آنکه بیش تر سعود کرده است خطر ناک تر٬ فاجعه تر !
بد تر از توجیه غلط تو جیه درست! یعنی تکیه کردن بر یک حقیقت برای پامال کردن حقیقت دیگر!
سرنوشت تو متنی است که اگر ندانی دست های نویسندگان می نویسند. اگر بدانی خود می توانی نوشت.
مقلدها همیشه از اصلشان بیش تر افراط می کنند.
هر کس مظلوم است٬ خودش ظالم را یاری کرده است